تبليغاتX
مردی از جنس مردم <بــــچــــــه های ســـــه شنبــــــــه>

بچـــــه هــــای ســــــه شــــنبــــــه

دنیای جدید من ...

یه کتاب خونده بودم به اسم دنیای سوفی

کتاب، فلسفی بود و معرفش به من، استاد آهی که در محضرشون شعر و آرایه های ادبی می آموختم.

در حال حاضر چیزی که میخوام ازش صحبت کنم عبارت اولیه اون اسمه.

دنیا

آره عبارت "دنیا"

شما هم معتقدین به اینکه هر آدمی از بدو تولد صاحب خودش و دنیای خودشه؟

اصلاً اینو حس کردین؟

من حالا و یا بهتر بگم این روزا فهمیدم که دنیاهای من هم خیلی قشنگ بودن و هم خیلی جالب ...

دریچه های مختلفی به روی من باز شد، دریچه های مختلفی که کلید در ورودیشون توسط انسان های مختلفی در اختیارم گذاشته شد.

گاهی هم تلخ بودن و هم شیرین.

همه اینا رو گفتم که بگم این روزا کلید دنیای جدیدی داره به من سپرده می شه.

دنیایی که مثل همه دنیاهای قبلی، شیرینی و تلخی اون به خودم و میزان تلاش من بستگی داره.

کلیدش توی مشتمه و کم کم دارم به در ورودی اون نزدیک می شم.

از حق نگذریم کمی هم ترسیدم، چون شاید نتونم بازش کنم و وارد بشم.

شما چه طور؟

تا حلا به دنیاهای خودتون فکر کردید؟

چند تا از اون کلیدها براتون هم خاطره انگیز شدن و هم طلایی؟؟

کلید جدیدی منتظر شما نیست؟

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت19:6توسط مریـم فروزان کیـا |
کتاب قانون ما کجاست؟؟؟؟؟؟؟

رفته بودم بخندم

رفته بودم ...

اما آخرش چشمام بارونی بود و بغضی که بدجوری گلومو می فشرد

بغضی که نمی دوم به خاطر خودم بود یا بلایی که سر هممون اومده

 

               اسلام واقعی یعنی ...

آمنه راست می گفت

کتاب قرآن هیچ وقت عوض نمی شه

پس این قرآنی که ما داریم ازش دم می زنیم چیه؟

این همون دینی و کتابیه که یه روزی پیغمر عزیزمون برای ما به امانت گذاشت؟

پس چرا وقتی قراره خط به خطش رو عمل کنیم همه بهمون می خندن و مسخرمون می کنن؟

کاش می شد به امثال آمنه نخندیم!

کاش می شد به کتاب قانونمون اونطوری که باید عمل کنیم.

من که از همون موقعی که از سینما بیرون اومدم شروع کردم با احترام گذاشتن به پولی که توی جیبم بود.

آره به همین سادگی.

شما چه طور؟

شما بعد از دیدن فیلم کتاب قانون چه تصمیمی گرفتید تا دیگه شرمنده خدای خودتون نباشید؟

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت1:11توسط مریـم فروزان کیـا |
تولد ...

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است ...

                                                                امضاء: درباره الی ...

چند وقتیه طرح یه داستان توی ذهنم متولد شده می خوام بعد از مدت ها دوباره یه داستان بنویسم.

فقط می تونم بگم اتفاق تلخی که برام افتاد بی حکمت نبود، مثل همه کارهای خدای مهربونمون که برامون پیش میاد.

و فقط اگر باهوش باشی می تونی به حکمتش پی ببری

حکمت اون اتفاق برای منم تولد داستان جدیدم بود

به زودی قلمم اونو می نویسه

قلمی که به قول خانم تجار، جوهرش اشک دل و روحمه ...

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت12:27توسط مریـم فروزان کیـا |
خداحافظی نکرده رفتم ...

یه پست داشتم با تیتر (کاش می شد هیچ وقت نگیم خداحافظ ...)

اما دیروز و یا تو همون روزایی که باعث شد پست (دلم که تنگ می شود، خدا به میهمانی قلبم می آید ...) بنویسم به خاطر اینکه یه مسافر عزیز داشتم که قرار بود بره مسافرت و فکر می کردم بدون خداحافظی رفته، به اهمیت (خداحافظ) همین کلمه ای که از همون حرف از اولش می شه بوی دلتنگی رو با همه وجودت حس کنی پی بردم

دیروز که آخرین قسمت سریال (مدرسه ما) پخش شد، مثل همیشه به یاد مدرسه خودم افتادم

 

                         خداحافظ ....

به یاد همکلاسی های خوبم که توی تمام این سالها هیچ وقت فراموششون نکردم

بهشون حسودیم شد

آخه همه از هم خدا حافظی کردن

اما من ...

اما من حتی نتونستم روز آخری که تو بهترین مدرسه دنیا بودم (دبستان حکیمه)، از همکلاسی های خوبی که بهترین روزها رو با هم گذروندیه بودیم خداحافظی کنم

نتونستم چون خبر نداشتم

نمی دونستم که قراره همون روز به یه شهر دور بریم و دیگه هیچ وقت نبینمشون

نمی دونستم اون روزای خوب دیگه تکرار نمی شن

من رفتم بدون خداحافظی و هیچ وقت به خاطر این کار پدرمو نبخشیدم

نمی دونستم دیگه هیچ وقت نمی تونم از نشستن سر کلاس درس لذت ببرم

دوران راهنمایی و دبیرستانم تو یکی از شهرهای خیلی دور گذشت

از همه معلما و ناظما متنفر بودم

شهرستانی که فکر می کنم بدترین جای دنیا باشه

به خاطر آدماش

به خاطر خودخواهیشون بگذریم چون هرچی بگم بازم کمه

اونجا فقط یه فرشته نجات پیدا کردم که هنوز که هنوزه باهم دوست که نه خواهریم

نسترن عزیرم که اونم اسیر مهاجرت به اون شهر شده بود

همیشه کنارم بوده و هست و من عاشقانه دوسش دارم

و تو تمام اون سال ها و حتی الان هیچ وقت دوستا و معلمای خوبمو توی اون مدرسه ابتدایی کوچولو فراموش نکردم

ساناز آهی، فاطمه کاظمیها، سعیده عبیدی جزو گروه دوستی ما بودن

زهرا مرادی، فاطمه زهرا گلاب، فرشته و زهرا ابراهیمی که دوتا دختر عمو بودن، زهرا ابراهیم آبادی، زهرا سروری که دختر یه شهید بود و من عاشقش بودم، جاسبی که برام همیشه خاص و ارزشمند بود، مسگری و خیلیای دیگه

نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده، چقدر دلم می خواد دوباره ببینمتون، بدونم چی کار کردین تو این سالا

اون معلمای خوبی که با همه دلسوزی سر کلاس حاضر می شدن رو (به ترتیب خانم شفیعی، خانم تهرانی، خانم مهدی زاده و خانم صاحبی، خانم رضایی، خانم یزدانفر و خانم عبدی مراد) هیچ وقت فراموش نکردم

اون کلاسا و اون مدرسه با همه بچه های خوبش حتی مغازه بقالی روبروی مدرسمون رو همیشه و همه جا به یاد میارم

کاش بتونم پیداتون کنم و بگم من همون مریم فروزان کیایی هستم که همیشه دلش می خواست نویسنده بشه ...

دلم برای همتون تنگ شده ...

دوستون دارم

امیدورام هرجا هستید موفق باشید ...

+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت15:38توسط مریـم فروزان کیـا |
دلم که تنگ می شود، خدا به میهمانی قلبم می آید ...

بازهم دلم جوهر قلمم شد

بازهم تقدیم به او که ...

 

مسافر خسته من به انتظار نشسته بود

انتظاری که گواه غمی وصف نشدنی را می شد به راحتی در زلالی اشک های نهفته در چشمانش بخوانی

و من مثل همیشه می دانستم

قلبش به درد آمده است از دلتنگی من

او می دانست باز هم فراموش کرده ام، دلتنگی هدیه پروردگار است به انسان

او می دانست باز هم فراموش کرده ام، دلتنگی یادآور عشقی پاک است

چراکه در همان زمان که قلبم پر می شود از ترک های دلتنگی، خدا در دلم خانه می کند

و تمامی قلبم را برای خودش بر می دارد.

آری او می دانست که فراموش می کنم باید دستم را روی قلبم بگذارم و آرام بگویم: اشک های زلال چشمانم، بغض دردناک گلویم، آرام، آرام تر، خدا میهمان من است.

شاید به خاطر همین است که مدام دست راستش را در هوا برایم تکان می دهد ...

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت1:13توسط مریـم فروزان کیـا |
همزادپنداری

نمی دونم تا حالا شده یه سکانس یا یه بخش از یه فیلم یا سریال یا حتی یه کتاب براتون طوری باشه که انگار از یه بخش یا تمام داستان زندگی شما گرفته شده باشه؟

اگه شده تو اون لحظه چه حسی داشتید؟

می دونستید این یه اصل تو مبحث داستان نویسیه؟

اصلی که به هنر و مردمی بودن نویسنده برمی گرده و درواقع هنر اونه که توی اون لحظه خاص از فیلم یا سریال یا کتاب باعث برانگیخته شدن حس شما می شه که تو داستان نویسی بهش می گن حس برانگیزی و درواقع همین اصل باعث می شه که شما با قهرمان یا شخصیت داستان همزادپنداری می کنید.

تو اون لحظست که اگر شخصیت داستان بخنده باهاش می خندید

اگر گریه کنه باهاش گریه می کنید

چون توی اون لحظه شما شخصیت داستان می شید

و درست همینجاست که شخصیت داستان زنده می شه

 شاید به خاطر همین بوده که همیشه می گن هر داستانی یه روزی اتفاق افتاده بوده

نه؟

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت0:6توسط مریـم فروزان کیـا |
آروم مثل آرامش دریا ...

تا حالا منتظر بودی ؟

آره می دونم الان داری به چی فکر می کنی

آره می تونه یه آدمم باشه

ینی منظور من، می تونه از انتظار، در انتظار بودن برای برگشتن یک فرد باشه

سفر، اسارت، بیمارستان و .... خیلی چیزای دیگه

در انتظار بودن هم تلخه

هم شیرین

تلخه چون می دونی داره می ره

چون باید صبر کنی تا برگرده

حالا فکر کن منظور من از سفری باشه که مسافرش معلوم نیست برگرده

معلوم نیست بتونی دوباره ببینیش

همونجاست که هنوز نرفته دلت براش هم تنگ می شه هم نگران ...

مثل خیلی از مادرا و همسرانی که هنوز با شنیدن صدای زنگ در ناخودآگاه از جا می پرن، تنها به امید اینکه شاید مسافرشون پشت در باشه

اونا به یه پلاک خاکی هم قانعن

همون موقع طعم شیرین انتظار غلبه می کنه به تلخی سالیان دور چشم به در دوختن

درسته دیگه اون لحظه کسی نیست که صورت خیس و چروک خوردشون رو لمس کنه

اما دلشون از برگشتن مسافرشون به خونه خودش، آروم میشه

آروم مثل آرامش دریا ...

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت1:27توسط مریـم فروزان کیـا |
نقد کتاب همکلاسی سه شنبه ای من ...

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد

سکوت را نوازش می دهند

تا جای خالی شب را

با نگاهی معصومانه پر کنند

سلام
به خاطر بیماری چند وقتی نبودم

حالا بهترم

دلم برای همه تنگ شده بود

اومدم با یه خبر خوش

نقد کتاب یکی از همکلاسی های روزهای سه شنبه ام، سرکار خانم میترا هنرمند در روز سه شنبه ای دیگر مورخ 21/7/88 رأس ساعت 16:30 در خانه کتاب، واقع در خیابان انقلاب

امیدورام با حضورتان مجلس را نورانی نمایید ...

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت3:7توسط مریـم فروزان کیـا |
تو هنوز پیش منی ...

حالم یه جوریه

انگار رفتنش رو با همه وجودم احساس می کنم

شما هم متوجه می شین؟

آخرین سحر ماه مبارکه

انگار همین دیروز بود که اومد و دلامون یه حال و هوای دیگه گرفت

انگار همین دیروز بود که نشسته بودیم سر  سفره ای که کارت دعوتش رو کریمی برامون فرستاده بود که حواسش همیشه به ما هست

به مایی که اونقدر کوچیکیم و ناشکر که گاهی بزرگی های اونو با مخلوقاتش اشتباه می گیریم

خدایا منو ببخش به خاطر اینکه گاهی فراموشت می کنم و دست به دامن بنده و مخلوق تو می شم

منو ببخش به خاطر قدر نشناسی هام

منو ببخش اگر هنوز نتونستم ماه میهمانی تو رو اونطور که باید درک کنم

خدایا ...

خدایا خیلی حرف دارم که بیشترش شرمندگی خودمه و بهانه ای برای به تو پناه بردن

چراکه لطیفی و مهربان

و من با همه بدی هایم عاشقانه دوستت دارم

می دونم ماه رمضون با همه خوبیهاش رفت ولی تو که هستی

تو که از رگ گردن به من نزدیک تری هنوز هستی

خدایا دوست دارم

+نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت5:31توسط مریـم فروزان کیـا |
ماه غریبستان

امشب یکی دیگه از شبای خاطره انگیزی بود که از رادیو برام به یادگار موند

مثل شب های دیگه ای که توی دفتر خاطرات ذهنم حکشون کردم

مولای من

از تو گفتن و از تو نوشتن در ماه غریبستان شب قدر و شب شهادتت توفیق می خواهد

توفیقی مثل تمامی یتیمانی که برایشان نان های بهشتی می بردی 

******************************************************

 

چشمانش به در بود

سه روز تمام چون شب های گذشته نشسته بود به انتظار

صدای عبور کسی را از پشت در شنید، از جایش پرید، در را باز کرد، اما ...

بازهم کسی نبود.

آهی کشید

خیره شد به ماه که حالا مثل قرص نان تکه شده ای در آسمان قوطه ور بود

از همان قرص های نانی که هر شب غریبه برایشان می آورد و حالا سه روز بود که آخرین قرص نان را در آغوشش نگه داشته بود

برای بار چندم نان را بویید

هنوز همان عطر همیشگی را داشت

عطری که فقط عطر نان نبود

لبخند زد

دوباره خیره شد به ماه

- می آید ... می دانم که می آید ... همین امروز صبح برایش کاسه شیرمان را بردم ... طبیب گفته بود برایش خوبست ... می آید و بازهم برایمان نان های بهشتی می آورد.

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت4:19توسط مریـم فروزان کیـا |
برای علی که دوستش دارم ...

مثل همیشه نشستم پشت میزم روبروی کامپیوتر تا کارم رو شروع کنم.

اما نتونستم طبق معمول گوشیم رو برداشتم تا به مادرم زنگ بزنم و بعد از شنیدن صداش دست به کار بشم.

بعد از سلام اولین چیزی که شنیدم بستری شدن تو بود...

دیگه نفهمیدم چی شد

تا چند دقیقه از شدت شوکی که بهم وارد شده بود نمی تونستم حرکت کنم.

مگه می شد؟

چند روز قبل بود که صداتو شنیده بودم

و حالا فهمیدم که 4 ساعت توی اتاق عمل بودی و در بیمارستان بستری هستی.

برای چند ثانیه تمام روزهایی که شاهد درد کشیدنت بودم جلوی چشمام قطار شدن، همان موقع بود که صورتم خیس شد از اشک هایی که سرازیر شده بودند روی گونه هایم.

نسرین (دوست و همکار عزیزم که حضورش تکیه گاهیست برای من) بعد از کلی التماس فهمید چرا بی تابی میکنم و بلافاصله شماره اتاق تو رو برام گرفت و تمام این مدت من مات بودم انگار هیچ کس رو نمی دیدم جز تو که برابر صورتم نقش بسته بودی.

گوشی را که به دستم داد اولین چیزی که گفتی اسمم بود

و همان هنگام بود که گویی به دنیای واقعی برگشته بودم و صدایت کردم: علی ... خوبی؟

و بغضی که گلویم را می فشرد ترکید.

علی جان، برادر عزیزم که می دانی بیش از هرچیز دوستت دارم، این روزها حال و هوای دلم ابری است به خاطر درد کشیدنت.

سلامتیت را از همان پروردگاری می خواهم که اسمش دوا و یاد کردنش شفاست ...

+نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت21:36توسط مریـم فروزان کیـا |
امروز بهترین روز سال بود ...

در قلبم می نویسم امروز بهترین روز سال است

امروز تولدم بود

روزی که هرساله با آمدنش هم خوشحال می شوم و هم غمگین.

خوشحال می شم چون دوستای عزیزم از هرجایی که باشن یادم هستند و این از همه چیز برام مهمتره.

دوستای گلی مثل مهسا که امروز با هدیه نابش غافلگیرم کرد.

اون یک گلدون خوشگل سفالی که توش یک شاخه گل از عزیزترین دسته گل زندگیش بود، بهم داد، شاخه گلی از دسته گل عروسش.

مهسای کوچولو و عزیز من دوماهه که ازدواج کرده.

مثل پروانه عزیزم که همیشه با دیدنش آروم میشم.

مثل نسرین، الناز، الهام، اعظم، ستاره، نجمه، شهرزادکه امروز با هدیه نابشون تونستن بعد از مدت ها قلبم را شاد کنند.

هدیه شان بی نظیر بود چراکه دلم را خوانده بودند و چیزی را برایم گرفتند که مدت ها آرزویش را داشتم.

خود هدیه ناب بود و ارزشمند اما چیزی که ارزشش را برایم دو چندان می کند این بود که دلم را خوانده بودند بدون آنکه چیزی بگویم.

مثل برادر جانبازم که اولین کسی بود که امروز را به من تبریک گفت، و من می دانم که طبق گفته خودش تاریخ تولد کسی را به یاد نمی سپارد چون اگر هم بخواهد یادش می رود اما امروز اینگونه نبود.

اما چیزی که باعث می شود غمگین شوم :

دلم می گیرد که امسال نتوانستم کلمه تولدت مبارک را ازبان دوستانی که سال پیش کنارم بودند و امسال در سردی خاک آرمیده اند بشنوم.

دوستانی که تنها یادگارانشان برایم مانده است.

مثل فاطمه که عزیزترینم بود، با تن بیمارش که ضعیفش کرده بود، تولد مرا از یادش نبرده بود، همه سعیش را کرده بود تابرایم هدیه ای را بخرد که من دوست داشته باشم اما نتوانسته بود.

حالا تنها عزیزترین وسیله اش که به عنوان هدیه به من داده بود را به یادگار دارم.

کاش بودی و  مثل همه دوباره می گفتی: تولدت مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت21:1توسط مریـم فروزان کیـا |
برادرم روزتان مبارک

این چند روز خیلیا شکایت کردن که چرا وبلاگم رو آپ نمی کنم

بگذارید بگم

این من نیستم که وبلاگم رو آپ میکنه، دلمه

وقتی میام اینجا اگر دلم نگه چیزی نمی نویسم شاید برای همینه که ...

بگذریم

                      جانبازان سپیدند مثل کبوترها                     

هفته ای که گذشت کلی مناسبت داشت

یکی از این مناسبت ها برای من برجسته تره

روز جانباز

روزی که مخصوص یادگاران روزهای حماسه و دلاوریست

من عاشقانه دوستشون دارم

برادر جانبازم

می دانم با همه مشغله ای که دارید وقت برای خواندن مطالب وبلاگ من می گذارید و جبرانی نیست برای این همه لطف

و می دانم که با هیچ عبارت یا جمله ای نمی شود رشادت های شما و همرزمانتان را توصیف کرد

اما من معتقدم تمام عباراتی که در زمان دعا کردن بر زبان جاری می شوند ارزشمند ترین هستند

پس مثل همیشه برای شما و همرزمانتان آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم و موفقیت شما را از همان خدایی که همیشه به من می گویی هست و می بیند چیزی را که دیگران نمی بینند، خواستارم

برادر جانبازم روزت مبارک

راستی به خاطر تأکید و خواسته شما فونت وبلاگم رو هم ازاین به بعد عوض می کنم امیدوارم از این فونت خوشتون بیاد ...

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت13:21توسط مریـم فروزان کیـا |
کاش می شد هیچ وقت نگیم خداحافظ ...

         بدترین کلمه دنیا

 

بالاخره رسید اون لحظه ای که نباید

دلم می خواست می تونستم فرار کنم

آره

برای اولین بار دلم می خواست از آغوش گرمت که همیشه پناهگاهم بوده فرار کنم.

برای اینکه می دونستم بعدش چی میشه

می دونستم وقتی نگام کنی تا بگی اون کلمه ای رو که ازش متنفرم چیزی توی تمام وجودم شعله می کشه تا منو بسوزونه

و تا زمانی ادامه پیدا می کنه که دوباره برگردی

و تو گفتی

 

بعد از گفتن همین کلمه بود که همه چی شروع شد

اولش با یه بغض

دلم می خواست اشکامو نمی دیدی، لااقل تا وقتی بودی

اما همین بغض لعنتی اونقدر گلومو فشار داد که تا اومدم به خودم بیام صورتم خیس شده بود

و همه و همه به خاطر همین یک کلمه بود 

 

خداحافظ ...

 

وقتی بهم گفتی خداحافظ نفهمیدم چه جوری ولی همه وجودم شد دلتنگی

با اینکه هنوز بودی

و وقتی از پشت شیشه های ایستگاه، همون شیشه هایی که مثل مرز بودند برای اینکه بفهمم کم کم ...

از پشت همون شیشه ها بود که دلم تنگ شد

دلم تنگ شد برای گرمای آغوشت

برای حضورت

برای دوست داشتنت

 

و من تنها تونستم دستم را بالا ببرم تا بلکه راحت تر بگم

           

سفر بخیر مادر خوبم

خداحافظ

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت0:53توسط مریـم فروزان کیـا |
می دانم که قلم نگارنده دل است ...

می دانم که دیگر

 

                        هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ...

 

من به پایان می رسم از کوچ تو

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت14:14توسط مریـم فروزان کیـا |