تبليغاتX
بچـــــه هــــای ســــــه شــــنبــــــه


بچـــــه هــــای ســــــه شــــنبــــــه







سلام به همه بچه های سه شنبه عذر خواهی می کنم از بابت تأخیری که در به روز کردن وب پیش اومد

حقیقتش ....

بگذریم امروز می خوام وبلاگ رو با شعرخیلی زیبای آقای محمدرضا ناظم  که یکی از بچه های خوب و عزیز سه شنبه هستند، آپدیت کنم من که خیلی خیلی خوشم اومد این شعر در کلاس چند بار خونده شد و تمام بچه های سه شنبه مخصوصا خانم تجار هم خوششون اومد

و می دونم که شما هم لذت می برید

 

محمدرضا ناظم  

بچه های سه شنبه

 

زه رهروان الستید ای بچه های سه شنبه

نخورده باده چه مستید ای بچه های سه شنبه

 

به نوک نی ز نیستان به خامه خون شهیدان

صف عدو بشکستید ای بچه های سه شنبه

 

به فرّ شمع شبستان به گرد راضیه تجار

همه قلم به دستید ای بچه های سه شنبه

 

به یمن نبوت و شوق کوی ولایت

خوشم که حق پرستید ای بچه های سه شنبه

 

قسم به خون گل سرخ و واژگونی لاله

که عهد را نشکستید ای بچه های سه شنبه

 

میلاد با سعادت یگانه مولود کعبه بر تمامی عاشقانش مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 19:31  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


 

سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم

تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين

من براي دل تو آن بهار زيبا

تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده

روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم

تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي

دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين

بي خبر گشت اسير

من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم

كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من

كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من

حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت

در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين

دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

در غروبی غمگین تو به من ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 19:58  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


 سلام به همه بچه های سه شنبه مخصوصا استاد عزیزم سرکار خانم تجار و دوست بسیار خوبم سرکار خان مالک که واقعا به من لطف دارند

ایشون و عده ای از دوستان عزیزم که نسبت به من خیلی لطف دارند خواسته بودند تا لینک داستانم رو که در سایت تبیان قرار دارد رو در اختیارشون بگذارم، برای دیدن داستان « آن روز که تو می آیی » فقط کافیه روی لینک زیر کلیلک کنید

درضمن  نقد یادتون نره

ممنون

 

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=67049

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 23:1  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


هشت سال بیشتر نداشتم.

آخرین امتحانم را روز قبل داده بودم و خوشحال بودم از اینکه اولین روز تابستانم 27 روز زودتر شروع شده است.

خوب یادم هست دست و صورتم را شسته بودم و می خواستم بنشینم کنار سفره که ناگهان پدرم گفت: زودی رادیو رو روشن کن الان اخبار ساعت 7

خندیدم و کنار تاقچه، سیم برق رادیو که از تاقچه آویزان شده بود را در دست گرفتم و زدم تو پریز، هنوز دستانم از پریز جدا نشده بود که گوینده رادیو اعلام کرد:

انالله واناالیه راجعون

روح بلند پیشوای مسلمانان

و

رهبر آزادگان جهان

حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست

دیگر نفهمیدم چه شد فقط یادم می آید، همانجا نشستم و به پدرم نگاه کردم که خیره شده بود به رادیوی سیاه رنگی که بالای تاقچه بود.

مگر می شد امام من، کسی که بارها با دیدن چهره اش روحیه می گرفتم دیگردر بین ما نباشد؟

مگر می شد کسی که با قدرت جلوی آمریکا و نظام شاهنشاهی ایستادگی کرده بود دیگر نباشد؟

مگر می شد دیگر شبها سخنرانی هایش را از تلویزیون نبینم؟

پس اسرا، تکلیف اسرایی که هنوز در کشور عراق در بند بودند و تمام لحظات سخت را تنها به خاطر دیدن دوباره امام تحمل می کردند چه می شوند؟

چه کسی به آنها می گوید که امام دیگر در بین ما نیست؟

پس دعاهای من چه؟

من سه روز قبل از فوت امام برای سلامتی اش دعا کرده بودم؟

نه من، میلیونها میلیون عاشق امام برایش دعا کرده بودند، اما تقدیر چیز دیگری را برای او که سالها انتظار فرجش را از نیمه خرداد می کشید رقم زده بود.

آن روز هرکسی به طرفی رفت، پدرم، مادرم، برادرم، تنها سفره صبحانه وسط اتاق مانده بود و استکانهای چایی که یکی پس ازدیگری سرد می شدند.

آری این صدا هنوز هم در گوش من زنگ می زند و جای خالی امام را هرروز بیشتر از روز قبل احساس می کنم.

بارها و بارها خودم را سرزنش می کنم که چرا بزرگ نشده بودم تا آن روز همراه برادرم به مراسم وداع یاران امام با امام بروم، بارها افسوس خورده ام که ای کاش من هم جزو یکی از کسانی بودم که توی همان روزها به خاطر گرما و ازدحام جمعیت فوت کردند.

چه قدر جایش در بین ما خالیست.

به راستی اگر حالا بود به ما چه می گفت؟

آیا از ما راضی بود یا ...........

 امام خمینی(ره)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 19:27  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


سلام به همه دوستان عزیزم

امروز فهمیدم که به یه بازی دعوت شدم، خوشحال شدم چون من عاشق بازیم

نحوه بازی اینجوریه که قراره از بین کلیه مطالب وبلاگم یکی از پستهامو که خیلی دوسش دارم انتخاب کنم.

باید بگم من آخرین پستمو خیلی دوست دارم آخه به یاد خاطرات خوب و خوشی که برام باقی مونده میفتم، برای همین دوباره می نویسمش:

از اون روزا که عکسا زیر غبار نبودن

 

گنجشکای تو ایوون فکر فرار نبودن

 

ازاون روزای معصوم روزای خوب بازی

 

روزای ابی عشق روزای بی نیازی

 

از اون روزا که قلبا نزدیکتر از امروز بود

 

اواز همشهریام صمیمی و دلسوز بود

 

از اون روزا که شبهاش می شه ستاره شمرد

 

اسم گلای باغو می شه به خاطر سپرد

 

تموم لحظه هارو به انتظار شمردم

 

فقط واسه یه لحظه ست که تا امروز نمردم

 

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

 

دنبال اون کسی که تو اون روزا گم کردم

 

منم باران مسیحا، انار نقره ای و رویای صدا رو به بازی دعوت می کنم

درضمن لازم می دونم که از همرنگ آب هم تشکر کنم که منو به این بازی دعوت کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 21:50  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


 

از اون روزا که عکسا زیر غبار نبودن

 

گنجشکای تو ایوون فکر فرار نبودن

 

ازاون روزای معصوم روزای خوب بازی

 

روزای ابی عشق روزای بی نیازی

 

از اون روزا که قلبا نزدیکتر از امروز بود

 

اواز همشهریام صمیمی و دلسوز بود

 

از اون روزا که شبهاش می شه ستاره شمرد

 

اسم گلای باغو می شه به خاطر سپرد

 

تموم لحظه هارو به انتظار شمردم

 

فقط واسه یه لحظه ست که تا امروز نمردم

 

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

 

دنبال اون کسی که تو اون روزا گم کردم

 

 

 سلام به همه دوستان عزیزم

قبل از هرچیز لازم می دونم روز عزیز معلم رو به بهترین و عزیزترین استاد و مادر دنیا صمیمانه تبریک بگم، امیدورام همیشه موفق و مؤید باشند و از الطاف الهی بی بهره نمانند.

 

راستش رو بخواین شاید یه چند وقتی نتونم بیام کلاس، می دونم قرار بود مطلب سرکار خانم مریم شجاعی رو بذارم تو وبلاگ، می خواستم بذارم ولی نشد، دیسکت مشکل پیدا کرد.

اینه که مجبورم صبر کنم تا دوباره بیام کلاس و CD مطلبشون رو ازشون بگیرم.

برای همین از همینجا ازشون عذر خواهی می کنم.

نمی دونم شاید یه ماه دیگه

شاید یه هفته دیگه ؟

اصلا معلوم نیست که چه زمانی دوباره بتونم بیام کلاس.

بگذریم

امروز رفته بودم نمایشگاه کتاب

از طرف محل کارم برای مأموریت و تهیه گزارش

عالی بود

خیلی خوش گذشت

از اون گذشته تونستم با آقای پورمحمودی مجری توانمند و پر طرفدار رادیو جوان که خودمم یکی از طرفدارای پرو پا قرصشون هستم صحبت کنم.

قرار شده امشب تو برنامه سفید مثل شب که ساعت 8 تا 9 شب پخش میشه راجع به سایتمون یعنی تبیان صحبت کنن.

آخه چند وقت پیش هم من از ایشون دعوت کردم تا به مؤسسه بیان و با ما مصاحبه کنن.

خیلی خوب بود.

از همینجا از همکاری صمیمانه ای که با من و همکارانم داشتند تشکر کنم.

لینک مطلب رو براتون میگذارم.

امیدوارم لذت ببرید.

خوش باشید و برقرار.

 

http://www.tebyan.net/publicrelations/news/tebyaninstitutenews/2008/4/27/65611.html

 

http://www.tebyan.net/publicrelations/photoalbums/specialphotoreport/2008/4/26/65534.html

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:18  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


سلام

سال نوی همه دوستان گرامی مبارک باشه، امیدوارم ایام خوب و خوشی رو تا به امروز سپری کرده باشید، کلاس بچه های سه شنبه روز 20 فروردین 87 اولین جلسه خودش رو در سال جدید شروع خواهد کرد می دونم که دل تک تک بچه های سه شنبه برای استاد عزیزمون سرکار خانم تجار و همین طور برای همکلاسیهاشون یه ذره شده مثل من

به همین مناسبت وبلاگ رو با یه داستان کوتاه به روز می کنم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

 كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

 یافتن خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 23:35  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


سلام به همه دوستان عزیزم با عرض پوزش فراوان از اینکه نتونسته بودم وبلاگ رو به روز کنم.

اما بعد از ااین زمان طولانی برگشتم تا دوباره از کلاس سه شنبه ها بگم.

 کلاس ما در روز آخرین سه شنبه سال با کلاسهای دیگه فرق داره، هر کدوم از بچه ها بنا به سلیقه خودشون حرفی برای گفتن دارن، یکی مطلب می خونه، یکی پیشنهاداتی رو که برای بهتر شدن برگزاری کلاس در سال جدید مفید هست رو می گه، خلاصه همه صحبت می کنن. همین طور استاد عزیزمون سرکار خانم تجار،  امسال هم مثل سالهای گذشته در آخرین سه شنبه سال 86 دور هم جمع شدیم و از هر دری سخنی گفتیم اینکه چه طوری با کلاس آشنا شدیم، اینکه در سال جدید چه کارایی انجام بدیم بهتره، جای همه خالی بود در ابتدای کلاس سر کار خانم مهری سادات هاشمی مطلب بسیار زیبایی خوندن که بخشهایی از اون رو به عنوان مقدمه برای شما می نویسم:

از دفتر بیرون آمد، راضیه تجار

این اسم را بارها و بارها تکرار کرد. آیا واقعیت داشت، در گوشه ای از این شهر جایی بود که کسانی مثل او دور هم جمع می شدند؟

می توانست کسانی را از جنس خودش ببیند؟ با آنها هم نفس شود؟

اولین سه شنبه او در راه بود. از اول حافظ در خیابان جمهوری پیاده و پرسان به سمت بالا رفت تا سرانجام به ساختمان رسید، دیدن نمای آبی رنگ کتابخانه با در بزرگ چوبی که با شیشه های رنگی تزیین شده بود خستگی را از تنش بیرون برد. به سمت اتاق اطلاعات رفت و از کلاس جویا شد، آقایی او را به ساختمان بالای کتابخانه راهنمایی کرد. آرام وارد سالن شد، در لحظه اول هیچ چیز نمی دید، فقط باید یک صندلی پیدا می کرد تا بنشیند، لحظه ای بعد خانم تجار را دید، روی صندلی بالای سکو نشسته بود با چهره ای آرام، با یک مقنعه مشکی ساده، با صدایی که با آهنگی محکم و آشنا صحبت می کرد.

خانم تجار آشنای بود آشنایی به وسعت تمام سالهای انتظار او، صمیمی بود مثل همه صمیمیتی که او همیشه در آرزویش بود. لبخند زدو به خودش جرأت داد و تا به اطراف نگاه کند، دو خانم جوان را دید که با چادر مشکی نزدیک او نشسته بودند، شادی قلبش را پر کرد. قدمی دیگر برای رسیدن به آرامش خیال.

جایی که کسانی از جنس او بودند.

می توانست مطمئن باشد حداقل چند نفری مثل او زندگی می کنند و فکر می کنند. این قوت قلبی برای او بود. یکی از آن ها دختر خانم جوانی بود که با کلاس مأنوس بود و مرتب کنار گوش دوستش پچ پچ می کرد. خانم فروزان کیا! (یعنی من) اولین کسی که چند کلمه با او حرف زد، بعد برگه A4 سفید در کلاس پخش شد تا او هم در حالیکه دستش می لرزید اسمش را در آن بنویسد.

زمان برگشت به سرعت فرا رسید، روی پا بند نبود، تمام راه در خیال طی شد، خیابانها رنگ دیگری پیدا کرده بود، آدمها همیشگی نبودند، با او حرف می زدند در خیال او قهرمان می شدند.

آسمان غروب زیبایی داشت شلوغی اتوبوس چه هیجان انگیز بود. راهی که ادامه داشت، ادامه داشت تا سه شنبه دیگر از راه برسد.

 

آری متنی که خواندید بخشی بود از دلنوشته های سر کار خانم فطمه هاشمی که در آخرین سه شنبه سال 86 در کلاس خواندند.

بعد از خوانده شدن متن سر کار خانم پورقربان که یکی دیگر از نویسندگان قوی کلاس هستند صحبت کردند، بعد از ایشان هم من و چند تن دیگر از بچه ها مثل ( سرکار خانم فاطمه حسنی زاده، سرکار خانم مریم شجاعی، خانم اسلامی) به همراه تنی چند از بچه ها سخن گفتند در پایان کلاس هم سرکار خانم میترا هنرمند متنی را که دلنوشته خودشان بود برای بچه ها خواندند، من هم از آن برای خاتمه استفاده می کنم و سال خوب و خوشی را برای همه مخصوصا استاد عزیز و مهربانم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه آرزومندم

انگار همین دیروز بود که به استقبال سال نو رفتیم. خانه ها را و دلهایمان را از غبار زدودیم و برای ورود به روزگاری تازه آماده شدیم. انگار همین دیروز بود که سبزه هایمان را سبز کردیم و دلهایمان را با سبزی آن رنگ زدیم. سفره هفت سین خانه را پهن کردیم و نمادهای دیرینمان را روی آن چیدیم. برای سلامتی همراهان و دوستانمان دعا کردیم و سالی مالامال از برکت را از خدا خواهان شدیم.

انگار همین دیروز بود که با خدا عهد بستیم در سالی که در پیش رو داریم کسی باشیم غیر از آنکه بودیم. دلمان می خواست که بدی ها و زشتی ها را از خود دور کنیم و سرشار از خوبی و نیک سیرتی شویم. عزم خود را جزم کردیم تا درمقابل شیطان درون بایستیم و تسلیم خواهشهای نفسانی نشویم. اما آیا براستی توانستیم؟

امروز روز خوبی است تا در آستانه سال جدید نگاهی به پارسال بیندازیم و کلاهمان را قاضی کنیم. پرونده اعمالمان را سبک و سنگین کنیم و بخواهیم که بدانیم سال آتی را چگونه باید بگذرانیم.

هنوز یادمان نرفته، یاد کسانی را که دیروز با ما بودند وامروز تنها یادی از آنها برای ما باقی مانده است. عزیزانی که امروز نیستند و ما امیدواریم که در بهشتی برین جای گرفته باشند و کسانی که نیک نیستند و نیک می دانیم که آنها را باید در مکانی غیر، جست و جو کنیم امسال دوباره مجالپیدا کردیم که به آستانه سال نو برسیم، دوباره غبار روبی کنیم و زنگار ذلهایمان را بزداییم، کاش بتوانیم کارهایی را که باید انجام می دادیم تمام کنیم  مهربانیمان را با دیگران قسمت کنیم و بذر محبت را در دل اطرافیانمان بیفشانیم  کاش از یادمان نرود که زمان رفتن را نمی دانیم. هستیم و امیدواریم که همیشه خواهیم بود. باشد که باشیم و بدانیم موقع رفتن ما هم فرا می رسد.

 

در آخر هم چند عکس یادگاری گرفتیم****

بچه های سه شنبه

 

بچه های سه شنبه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 15:6  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


کوهنورد

 

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....

 

قشنگ بود نه ؟ من روی این داستان خیلی فکر کردم شاید لازم باشه بعضی وقت ها ما هم این طناب  دور کمرمونو ببریم ...

 

راستی تا یادم نرفته بگم استاد عزیزمون سرکار خانوم راضیه تجار درحال حاضر در جوار ملکوتی بارگاه حضرت اباعبدالله الحسین(ع)  هستن،

از طرف خودم و تمامی بچه های سه شنبه سفر خوب و خوشی رو برای ایشان آرزومندم و خواهان قبولی طاعات و عبادات ایشان هستم.

امیدواریم هرچه زودتر ایشان را ملاقات کنیم و همگی بار دیگر سر کلاس سه شنبه های ایشان حاضر شویم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:48  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


به نام یگانه خالق رؤیاهای سبز

تقدیم به رؤیاهای سبز تمام بچه­های سه شنبه که چشم­هاشان آبستن عشق است

 

بلامصیبته این کتابت، که انگار حق نظر لطف به گرگ برهوت داشت که نصیبش نکرد. جماعت شکم گرسنه قار و قور صفت بی­بضاعتی که با شجاعت ممکنه یا حماقت مطلقه، لباس دن­کیشوت به تن کرده و قید رنگ سفره و نون شکم رو زده و شده یه پا تارک دنیا. وه که حلاج عقوبتی داره این قلم رونی، که روزگار آدمی رو ختم نمی­کنه الاّ به دو عقوبت، یا به سرداری، یا تو دار زمونه کلاه به سرداری. چه بلافعل بی انصاف عملیه این نویسندگی! انگار از هرچی عرق و عرقی جات سگی­تر و مردافکن­تره! هیهات از اون دم که سبابه و شست دل بدن به عمود نازک قلم و قلم لب بسپاره به لب کاغذ و اونوقت تو گیج و واگیج این همآغوشی و هذیون، قلم هرچی که تو مخ کاتب هست رو قی کنه به سپیدی ملحفۀ ورق. بد عشقیه این نوشتن، که اگه بیفته به جونتون، مورمورش دست بردارتون نیست! دردش نه ساعت می­شناسه و نه هنگام، هر ورقی ممکنه که غدۀ نوشتن تو دلتون رشد کنه و راه نفستون رو بگیره، اونوقت تنها طبیب، یه ورق سپیده و قلم! بد آتیشیه این « خلق آدمهای قصه»! که اگه این آتیش بیفته به دل هر آدمی، دست از سر کچلش بر نمی­داره تا خاکسترش کنه! عشق قلم نه جیگر زلیخا که تن ابراهیم می­خواد، که پا بسپباره به فرش آتش، عارف بشریه این نویسنده! مهجور آدم بی­کله­ای که یک تنه به پیشواز باخت تو قمار زندگی می­ره! عجب روئین تن چهل جون رستم صفتی، یکه و تنها، بی لباس رزم، با حقارت قلم می­ره به جنگ با غول بی شاخ و دم جهل. اون هم به هنگامه­ای که اندازۀ تورم ستاره دور می­چرخونه و دود به دیده می­ندازه، با این گرونی سیب خاکی و گوشت از نوع گاو و گوسفند کی هوس داره دست از نون سفره بکشه و دل بسپاره به قلم؟! که در این دوره نویسندگی یا کلۀ بی­مخ می­خواد یا جیب پر و دل آسوده! و هسهات از عشق که تو این دوره به لطیفۀ تکراری از دهن افتاده می­مونه ... اما هنوز واسه بعضی­ها تا اسمش می­آد، دلشون رنگ غروب رو می­گیره! پدربزرگ می­گفت دم عید حرف از رفتن نزنیم، اما بیاین یادمون باشه یه روزی از همین روزها، چه دور و چه نزدیک هممون بی کم و کاست مهمون یه وجب خاک می­شیم، گناهامون شسته می­شه، هممون پاک می­­شیم.

بیاین یادمون باشه آدم­ها مهمون خاکن و صاحب خاک خداست، آدم­ها ... آدمهای بعد ما ... شاید هیچکدومشون ماها رو یادشون نیاد ... شاید صد سال دیگه تو همین کلاس، روی صندلیهای ما یه خانوم تجار نو با شصت تا شاگرد جدید نشسته باشه و بگه:

-          لیست دست کیه؟!

 

-        اسم کسی جا نمونده؟!

 

اما یادمون باشه، آدمها مسافرن، لیست آدمهای خوب دست خداست، حواستون باشه اسمتون جا نمونه! چی می­شه با حرف­هامون، با کارهامون، با یه نگاه مهربون تو دل هم لونه کنیم؟! هممون از فردامون بی­خبریم، پس بیاین تو سال نو از خدا یه قلب نو، دو تا چشم تازه و یه فکر نو طلب کنیم. اگه سال بعد رسید و یه پرنده بی­خبر از جمع ما پریده بود و رفته بود، گریه نکنیم، پریدن پرنده ها زنگ خطر باشه برامون و یادمون باشه همیشه چمدون خوبی­هامون دم در منتظر صدای یه زنگ باشه ...

متنی رو که خوندید بخشی بود از دستنوشته­های یکی از بچه­های سه­شنبه به نام
آقای
مجید پورولی کلشتری که در آخرین جلسۀ سال 1384 توی کلاس خوندن، من اونروز گریه کردم، درواقع خیلی ازبچه­ها گریشون گرفت، شاید یه جورایی همه می­دونستیم قراره دو تا از بچه­های خوب کلاسمون رو به زودی از دست بدیم؟! یکی رو در تصادف و دیگری رو به خاطر سرطان!           

شاید باورتون نشه اما هممون یه جورایی حضورشون رو در کلاسمون احساس می­کنیم، جاشون خالیه اما هنوز صدای خانوم پوران سیری رو که آخرین داستانشو تو کلاس ما خوند رو به یاد داریم، هنوز صدای عصاهای آهنی آقای شاهین نیا رو که توی راپله­ها می­پیچید، توی گوش تک­تک بچه­های سه شنبه زنگ میزنه. شاید به خاطر همینه که خواستم ازشون یاد کنم اونم تو اولین روزای تولد این وبلاگ و در غروب روز عزیز جمعه؟!

                                                                                                              روحشان شاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386 ساعت 18:59  توسط مریـم فروزان کیـا  | 


به نام یگانه خالقی که به قلم سوگند یاد کرد

 

کودکی باغ رؤیاهاست. گاه شاخه­ها بر لب شکوفه می­سرایند و گاه برف بر همان شاخه­ها می­بارد و تو ناچاری از پس شیشه نگاه کنی، بی آنکه بدانی نوبت شکوفائی یا ریزش بعدی کی خواهد بود؟

بر همین باغ پرنده­ای فرود می­آید که از هر پرش صدای سازی می­شنوی. پرنده­ای با رنگهایی غریب، خیره و مسحور برگردش می­گردی و این طواف، اگر شانس دریافت حضور او را داشته باشی بی­اختیار و پیوسته خواه