فرار می کنم

آری

فرار می کنم

آری دیر زمانی است از تکرار تصویر پر از سؤالات بی پاسخ خود در آیینه، فراری شده ام...

تا اینکه بعد از مدت ها به ملاقتش رفتم

زانو زدم کنارش

دست هایم را به سردی امواجش که سپردم، تصویر گمشده ام را در مواجی رویش دیدم

آن هنگام بود که صورت به صورتش گذاشتم

و او مثل همیشه گونه های تبدارم، را نوازش داد

سرم را که بلند کردم، قاصدکی بر روی لطافت امواجش سوار بود

و من به عادت همیشه دستم را به سمت او گرفتم

آن زمان بود که قاصدکی خیس روی انگشتان نمدار من آرام گرفت

و من دوباره به نوری که در قلبم روشن شده بود، ایمان آوردم ...

***

تک ستاره شبم، الهام نازنینم و همه دوستانی که در این مدت نوازشگر روح خسته ام بودید و هستید، حضور پر مهر شما آرمش من است دراین کلبه دلانه.

نبودم اما بدانید همه شما در قلب من خواهید بود.

دوستتان دارم

مثل همیشه ...