تنها یک قدم ...
چمدانت در دست
ایستاده بودی مقابل پله های در ورودی فرودگاه
نگاهم نمی کردی
و این برای چشمان نمناکم فرصت خوبی بود تا مدام پلک بزنند و مانع از ریختن اشک هایم شوند
روبرویم که ایستادی نگاهم روی چمدانت بود
همان چمدان آبی رنگ با نیم دایره های سرمه ایی
نگاهم که با نگاهت گره خورد لبخند زدی
مثل همیشه
همان موقع بود که قطرات اشک سر خوردند روی گونه هایم
شوریشان با همیشه فرق داشت
اشک هایم انگار این بار طعم دریا را به خود گرفته بودند
چشمانم تاب سنگینی چشمانت را نداشت
تو منتظر بودی
تنها یک قدم
آری من تنها یک قدم با ماندن تو فاصله داشتم
اما ...
به زمین خیره شدم
درست در همان لحظه خورده کاغذهای آبی رنگی را دیدم که مقابل پایم به زمین می ریختند.
این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.