تنها یک قدم ...

چمدانت در دست

ایستاده بودی مقابل پله های در ورودی فرودگاه

نگاهم نمی کردی

و این برای چشمان نمناکم فرصت خوبی بود تا مدام پلک بزنند و مانع از ریختن اشک هایم شوند

روبرویم که ایستادی نگاهم روی چمدانت بود

همان چمدان آبی رنگ با نیم دایره های سرمه ایی

نگاهم که با نگاهت گره خورد لبخند زدی

مثل همیشه

همان موقع بود که قطرات اشک سر خوردند روی گونه هایم  

شوریشان با همیشه فرق داشت

اشک هایم انگار این بار طعم دریا را به خود گرفته بودند

چشمانم تاب سنگینی چشمانت را نداشت

تو منتظر بودی

تنها یک قدم

آری من تنها یک قدم با ماندن تو فاصله داشتم

اما ...

به زمین خیره شدم

درست در همان لحظه خورده  کاغذهای آبی رنگی را دیدم که مقابل پایم به زمین می ریختند.

به خاطر تنها دوستم ...

تنها دوستم بود

من و اون توی شهر فقط همدیگرو داشتیم

اولش مثل همه دوستی های دیگه شروع شد

سر کلاس داستان نویسی، با یک سلام ساده

سال 76 بود

بعد عمیق و عمیق تر شد

یه باغ کوچیک پیدا کرده بودیم که گاهی اوقات می رفتیم اونجا و کلی حرف می زدیم

من از خودم

اونم از خودش

اهل نقاشی بود یه گرافیست واقعی که من عاشق کاراش بودم و هستم به نوشتنم علاقه داشت

عالی می نوشت

این شد که هر دو وبلاگ ساختیم برای حرفای دلیمون

من بچه های سه شنبه و اون انار نقره ای 

تا اینکه به خاطر تحصیل از شهر رفت، رفت تا در رشته گرافیک ادامه تحصیل بده

دلم خیلی خیلی براش تنگ می شد

حالا دیگه گاهی اوقات می تونستیم فقط تلفنی باهم حرف بزنیم

تا هفته گذشته

شب قبلش داشتم بهش فکر می کردم ، به باغمون، به قرارایی که باهم می ذاشتیم

روز بعدش SMS زد و باهم قرار گذاشتیم

انتقالی گرفته بود

از اینکه دوباره می دیدمش خیلی خوشحال بودم

باورم نمی شد دلامون اینقدر بهم نزدیکه

قرار گذاشتیم تا مثل گذشته باهم بریم خونه

یه عالمه حرفای نگفتنی برای هم داشتیم

نسترن جونی من خیلی خیلی دوست دارم

خوشحالم که هستی

                        چقدر خوبه که تو هستی

                                                        چقدر خوبه تورو دارم