شب های عزیز قدر به یاد هم باشیم ...

می خواهی تنها باشی

تنهای تنها

ترجیح می دهی همه جا تاریک باشد.

دوست داری فقط خودت باشی و خودت و او ...

چیزی گران بها را در دستانت گرفته ای چیزی که همه اش سخنان اوست با تو

صورتت خیس خیس است

روی بالا گرفتن سرت را نداری

اما دلت قرص است که جای خوبی آمده ایی

می خواهی درب کریمی را بکوبی که ایمان داری هیچ وقت تنهایت نگذاشته است

حتی زمانی که از یادش غافل شده ایی

شرمنده ایی

از خودت

از همیشه خودت که این لحظه را چند بار تجربه کرده ایی اما باز هم آمده ایی با کوله باری از گناهان و چشم به بخشش او دوخته ایی

شاید اگر یک بار فکر می کردی که این آخرین فرصتی باشد که داری وضع کمی فرق داشت

گران بها ترین یادگار او را در دستان لرزانت گرفته ایی و آرام با یک دست روی سرت می گذاری اش

و دست دیگرت به تمنای او بلند می شود رو به بی کرانگی رحمتش

آن هنگام است که با تمام وجودت می گویی:

بک یا الله ...

التماس دعا...

این روزها تا سحر بیدارم و می نویسم ...

این روز ها وقت برای نوشتن دارم و از این بابت خوشحالم

مدام چیزهایی به ذهنم می رسه و منو میاره به کلبه دلی خودم

دلم برای نوشتن تنگ شده بود ...

برای همین بازم اومدم با یه دلنوشته جدید :

زمانی که آسمان را به قصد ورود به این کره خاکی ترک گفتم تنها امیدم این بود که هنوز دستانم را در دست داشتی و امروز همه به مناسبت سالگرد همان روز به من تبریک می گویند، من اما نمی دانم دستانم را هنوز در داست داری یا نه؟! اصلاً نگاهت هنوز به من هست یا  ...

امروز تولدم بود ...

این روزها آمدن های گاه و بی گاهت میترساندم

مثل زمانی که به بازگشت ناگهانیت فکر می کنم و دلم هری می ریزد

راستی بازهم مثل گذشته، مثل همان 12 سال قبل از رفتنت تو تنها کسی بودی که زودتر از همه تولدم را تبریک گفتی

باورش برایم سخت بود که هنوز یادت باشد اما بود

تو مثل گذشته یک شب زوتر آمدی

تبریکت مثل همیشه خاص بود

وقتی از تو پرسیدم از قاصدک ها گفتی و من بی اختیار خندیدم

تو هم لبخند زدی مثل گذشته

آری قاصدک ها گفته بودند مسافری در راه است

باورش برایم سخت بود

زادروز امسال برای من خاص بود

حتی خاص تر از تمام روزهای تولدم که تو بودی

و من این را بازهم مدیون تو هستم. مدیون تو و حضور تو ...

جای خالی تو هنوز هم خالیست ... مثل همیشه ...

به خودم قول داده بودم از تو بنویسم و من از نوشتن برای تو و به بهانه تو هیچ وقت خسته نشدم.

 

 بعد از ۱۲ سال دوری دوباره دیدمش

از اولین باری که دیده بودمشو با همه وجودم حس کردم که دوستش دارم خیلی گذشته بود ... خیلی

نگاه همون نگاه بود

لبخند همون لبخند بود

و صدا همون صدایی بود که من همیشه عاشقش بودم و الان نمی دونم هستم یا نه

اینبار با همه بارهای قبل فرق داشت آره فرق داشت

باز هم مثل بارهای قبل توی یکی از روزهای عالی اومده بود مثل همه 1۲ سال گذشته و من باز بدون اینکه بدونم چرا غافلگیر شدم

بازم بی اختیار تمام مدت ساعتمو نگاه می کردم تا از لحظه لحظه حرف هایی که کلی ازشون استفاده کرده بودم و چیز یاد گرفته بودم استفاده کنم

اما اینبار نشد

هر کاری کردم نشد که نشد

تمام زمان کوتاه حضورش به گذشته فکر می کردم

به تمام لحظاتی که به انتظار می گذشت تا دوباره ببینمش و نمیومد

اما اینبار با همه دفعه های قبلی فرق داشت

او خودش بود

هیچ فرقی نکرده بود

حتی رفتنش که بازهم تا به خودم امدم رفته بود مثل همیشه

باز من مانده بودم و من

 منی که تمام مدت حضور کوتاهش دلم مدام بهانه گذشته های خودمان را گرفته بود 

گذشته هایی از جنس انتظار ... گذشته هایی که انگار هنوز جای خالی تو را کم دارد ...