این روز ها وقت برای نوشتن دارم و از این بابت خوشحالم

مدام چیزهایی به ذهنم می رسه و منو میاره به کلبه دلی خودم

دلم برای نوشتن تنگ شده بود ...

برای همین بازم اومدم با یه دلنوشته جدید :

زمانی که آسمان را به قصد ورود به این کره خاکی ترک گفتم تنها امیدم این بود که هنوز دستانم را در دست داشتی و امروز همه به مناسبت سالگرد همان روز به من تبریک می گویند، من اما نمی دانم دستانم را هنوز در داست داری یا نه؟! اصلاً نگاهت هنوز به من هست یا  ...