سفر به دنیای جدید...

دارم می رم سفر

یه سفر سه روزه

ازالان خیلی هیجان دارم

نمی گم کجا

اما وقتی برگشتم همشو همینجا می نویسم


بالاخره تصمیم گرفتم و در مسابقه شرکت کردم

آره بالاخره بعد از کلی 2*2 تا 4 کردن در بخش داستان کوتاه دومین جشنواره بین المللی تولیدات رسانه ای عفاف و حجاب(نور) شرکت کردم

داستانمو فرستادم

داستانی به اسم (ستاره ای برای تو)

بعد از مدتی هم درگیر کار و دانشگاهم شدم و به کلی فراموشش کردم

تا اینکه از دبیرخانه جشنواره با من تماس گرفتن

باورکردنی نبود

متوجه شدم که در بخش دانشجویی جزو برگزیدگان هستم و طبق برنامه جشنواره باید در اردوی سه روزه ای که از طرف جشنواره در نظر گرفته شده بود، حضور پیدا می کردم.

ظرف یک هفته باید اماده می شدم.

یک اردوی سه روزه در اردوگاه شهید باهنر تهران

خوشحال بودم و کنجکاو

دوست داشتم زود تر با بچه های شرکت کننده آشنا بشم

روز اردو که فرا رسید در محل قرار که هتل شهر تهران در نظر گرفته شده بود گرده هم اومدیم

ساعت 9 صبح بود

من بعد از ورود به هتل، به قسمت رستوران جهت خوردن صبحانه دعوت شدم

کنار یکی از شرکت کنندگان که از شهر یزد اومده بود نشستم

یکی دیگر از شرکت کنندگان که از مازندران امده بود هم رو به روی من نشسته بود

باور نمی کنین ما با همون آشنایی بهترین دوستای گروه شدیم البته باید بگم یه شرکت کننده ماه دیگه هم روز بعد از شهر قزوین به ما ملحق شد

چه آتیشایی که نسوزوندیم  روزای خیلی خوبی بود

جمع ما هم جمع خوبی بود

بچه های دیگه هم خیلی خیلی خوب بودند

 کلی برنامه ترتیب داده بودند از دیدن فیلم یه حبه قند و نقد آن گرفته تا نقد آثار و ...

فقط یه بدی داشت اونم اینکه شبا باید زود می خوابیدیم(ساعت ۱۲) که اصلاً با من جور نیست

منم راهشو پیدا کرده بودم

کتابی رو که با خودم برده بودم تا صبح می خوندم (رمان دایره کامل)

درواقع شب ها کتاب می خوندم و صبح ها هم به بقیه کار ها می رسیدیم

سه روز مثل برق گذشت

روز اختتامیه فرا رسید، کلی عکس گرفتیم ،من و دوستام باهم

 

حالا فقط خاطرات آن اردوی به یاد موندنی و عکس هاش باقی موندن

 

                           الهه عزیزم از شهر یزد

                                           مریم مهربانم از شهر مازندران

                                                        معصومه دوست داشتنی از شهر قزوین

 

دلم برای تک تک شما تنگ شده

به امید دیداری دوباره

و خنده ها و شیطنت های دوباره

 

شیرین مثل تاریخ ...

امشب می خواستم پست جدید بزنم

چند تا مورد تو ذهنم بود اما این بار نمی خوام از خودم بنویسم

می خوام از یه استاد و دوست خوب بنویسم

کسی که آشنایی با ایشون صفحات تجربه زندگی من رو پر بار تر از قبل کرد

با حرفاشون

با راهنمایی هاشون

تو بد ترین شرایط

همیشه به یاد مهربونیاشون هستم و خیلی خیلی خودمو به ایشون مدیون می دونم

می گن یه دوست خوبو تو سختی ها می شه شناخت

من خوشبختم که تو بد ترین شرایط بهترین استاد و راهنما رو در کنارم داشتم و دارم

کسی که اگر نبود نمی دونم بعد از اون اتفاق (تصادف) چی به سر من و نوشته های من میومد

استاد ارجمند و گرامی من جناب آقای احمد ابوحمزه کارشناس تاریخ

کسی که در دو برنامه از رادیو جوان (هزار پنجره)  و (الفبای جوانی) افتخار همکاری با ایشان را در بخش کارشناسی تاریخ داشتم

به خاطر کتاب های خشک و بی روح مدرسه همیشه از تاریخ متنفر بودم

اما از وقتی به صحبت ها و نظریات ایشون گوش می کنم به شیرینی درس تاریخ پی می برم

تازه به ارزش خاکی کشوری که درش زندگی می کنم پی می برم

مخصوصا وقتی برنامه شیرین مثل تاریخ رو از شبکه تهران می بینم

برنامه ایی که به واسطه اون تونستم خیلی از نقاط و مکان های تاریخی ارزشمند پایتخت کشورمو ببینمو و بشناسم

بعد از دیدن این برنامه بود که فهمیدم چقدر از تهرانی که عاشقشم دورم چه برسد به وطنم

توصیه می کنم شما هم این برنامه رو ببینین

برنامه شیرین مثل تاریخ

کاری از گروه فرهنگی اجتماعی شبکه تهران

سه شنبه صبح ها ساعت 8:00 به بعد 

منتظر دیدگاه های ارزشمند شما عزیزان هستیم.

شماره پیامک برنامه 30000567

       گروه برنامه ساز برنامه شیرین مثل تاریخ

 

   استاد ارجمند جناب آقای احمد ابوحمزه