پشت دریاها شهریست ...
دارم میام پیشت جاده چه همواره
هوا چقدر بوی عطر تو رو داره
جاده چه همواره هوا چقدر صافه
شب داره موهای سیاهشو می بافه
فقط تو میفهمی امشب چه خوشحالم
از این خوشی لبریز رویایی حالم
امشب تو هم مثله خودم چه بی تابی
از شوق این دیدار اصلن نمی خوابی
از اینور جاده تا اونور جاده
میام آخه چشمات وعده بهم داده
میام که باز دستات رفیق دستام شه
دوباره تو عمق نگاه تو جا شه
بازم اومدم پیش تو ...
دوباره اومده بودم دیدنت
با همه دلتنگی که داشتم
اومده بودم تا دلتنگی هام رو تو آرامش آبی تو گم کنم
و من هربار که به تو و رنگ آبی تو خیره می شدم، عشق و آرامش تو در درونم و در قلبم جوانه می زد
جوری که من هربار بیشتر از قبل به زنده بودن تو و اینکه حس و حال آدما رو می فهمی، ایمان می آوردم
کاش می شد قلب همه آدما هم به اندازه تو بی کران و آرامش بخش برای دیگران بود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:57 توسط مریـم فروزان کیـا
|
این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.