براستی اگر نبودی ...

تو در درون من ریشه دوانده ایی ...

نشسته ام مقابل تو

آری نشسته ام مقابل تو

بازهم چون گذشته نشسته ام مقابل همان قاب عکس همیشگی تو و خیره شده ام به چشم هایت

دارم به تو فکر می کنم

مثل همیشه ...

یک چیز را می دانی

گاهی اوقات فکر می کنم در من

در درون من ریشه دوانده ایی

رشد کرده ایی

و حالا این منی که مقابلت می بینی اش شده است تو

درست مثل آیینه ایی که برای بهتر شدنت به آن می نگری

و من به تو نگاه می کردم

تمام این سال ها به تو نگاه می کردم و رشد می کردم

می دانی این را همان روز

از همان روز که بازگشتی و مرا به خود آوردی فهمیدم

فهمیدم چقدر شبیه تو شده ام بی آنکه بدانم

بی آنکه بفهمم

افکار و باورهای امروزی من درست مثل افکار و باورهای قلبی تو شده بود

ابتدا فقط یک شک ساده بود

درست مثل اینکه تلنگر خورده باشی

به دیدارت که آمدم تصورم قوت گرفت

شاید ندانی اما تمام لحظاتی را که کنار تو بودم داشتم به خودم

به تمام این سالها 

و به تو فکر می کردم

به تو که چقدر شبیه تو شده ام

حرف هایت، حرف های من

دغدغه های تو دغدغه های من  

و اینکه علاقه های مان هم به چیزهای اطرافمان مثل هم بود

من چقدر خوشبخت بودم که تو را داشتم آن روزها

که تو را دارم این روزها

با آنکه نبودی اما مرا در درون خودت پرورش دادی

به همین خاطر است که این روزها تمام مرا، تمام وجود مرا به خودت مشغول کرده ایی

آرزو دارم روزی از راه فرا رسد

روزی که تو بدانی اینجا کلبه دلی من است

کلبه دل من که فقط برای (تو) می تپد

برای تو می نویسد

دوست دارم روزی فرا رسد که بدانی تمام (تو) های من در این دلنوشته ها خود (تو) هستی

خود خود (تو)

همانی که ساعت ها می نشینم برابرش و در سکوت خود مرور می کنم تمام خاطرات شیرینی که وجودشان را فقط و فقط مدیون (تو) هستند

همانی که اگر نبود ...

آه ... 

نشسته ام مقابل تو

آری نشسته ام مقابل تو

بازهم چون گذشته نشسته ام مقابل همان قاب عکس همیشگی تو و خیره شده ام به چشم هایت

دارم به تو فکر می کنم

مثل همیشه

یک چیز را می دانی

گاهی اوقات فکر می کنم در من

در درون من ریشه دوانده ایی

رشد کرده ایی

و حالا این منی که مقابلت می بینی اش شده است تو  ...

مهلت سی روزه تو ...

یادت باشد خدای ما متنظر یک اشاره است...

از راه رسیدی ماه خوب خدا؟!

بالاخره از راه رسیدی و من برای بار دیگر توفیق دیدار تو را یافتم

حست می کنم

با تمام وجودم هنوز نرسیده، حس میکنم تو را که جاری شده ایی بر دنیا

که جاری شده ایی در شهر من

و جاری شده ایی بر روح و جان من که قرار است در این ماه صیقل پیدا کند

ماهی که از برکاتش به زنجیر کشیده شدن شیاطین است که قسم خورده اند گمراهمان کنند

ماهی که همه اش نور است

ماهی که همه اش خاطره است

از سحرهایش که یک شهر با چراغ روشن مقابل پنجره ایی که می ایستی برابرش جان می گیرد برایت بگیر تا سفره افطار و شور و شوق شنیدن اذانش

و تو خوب می دانی که شور و شوقی که در وجودت شعله می کشد در لحظه افطار اصلا برای باز کردن روزه با خرما یا آب جوشش نیست

حسی عجیب فرا می گیرد تو را آن لحظه

حسی غریب که واژه ها عاجزند از بیان و تو صیفش

لحظه افطار انگار با تمام لحظات زندگی فرق دارد

حتی با بهترین لحظات زندگی ات

زمانی که بعد از یک روز

بعد از یک روز خاص

روزی که تمام نفس هایت، تو را به خدا نزدیک تر می کند

روزی که خواب تو هم عبادت محسوب می شود

روزی که همه اش عبادت است برای تو حتی اگر آنطور که باید از آن استفاده نکنی

چون خوب می دانی تو میهمان خدایی

همان خدایی که به هر بهانه ایی می خواهد تو را کنار خود نگه دارد

همان خدایی که به هر بهانه ایی می خواهد تو را از فرش به عرش برساند

همان خدایی که حتی اگر شرمنده باشی برابرش از بار گناهانت باز راه بازگشت را برای تو باز گذاشته

او تو را دوست دارد

و تو خوب می دانی دوست داشتن یعنی چه

دوست داشته باشی کسی را بدی هایش را به هر اشاره ایی نادیده می گیری

و این صفت بندگان است تنها

بندگانی محصور شده در این دنیا  

خدا و دوست داشتن بندگانش جای خود دارد

آری وقتی چنین روزی را با نشستن کنار سفره افطار به اتمام می رسانی

حس عجیبی داری

آن لحظه را می گویم

آن لحظه خاص شنیدن اذان مغرب

و تو به تنها چیزی که فکر نمی کنی خوردن است

گویی چیز دیگری از پیش تو را سیراب کرده است

گویی چیز دیگری از پیش تو را اطعام داده است

و چه خوبند این لحظات غیر قابل توصیف و تکرار نشدنی

لحظاتی که هر سال با آمدنش تکراری نمی شوند برای ما

حس هر لحظه ما با لحظه پیش ما و حتی سال گذشته ما تفاوت دارد

و این خودش یک معجزه است

معجزه ماهی که تو لیاقت میهمانی میزبانی را داری که خالق توست

ماهی که وقتی می گذرد تو می مانی و حسرت های قلبی ات

میهمان خدا

میهمان خوب خدا

با تو هستم

با تو که تازه اول راهی

اول راه این ماه خوب و دوست داشتنی و پر برکت

می خواهی برای بار دیگر بر خوان نعماتش بنشینی و او از تو پذیرایی کند

لحظه لحظه اش برکت و نعمت است

قدرش را بدان

و دوستانت را در لحظات اجابت دعا فراموش نکن

یادت باشد خدای ما متنظر یک اشاره است

برای اجابت دعاهایمان تنها یک اشاره در این ماه پر فضیلت کافیست

یادت باشد از هلال آغاز این ماه پر برکت تا پایانش تنها 30 روز مهلت داری

سی روز غیر قابل بازگشت

پس همین ابتدای راه لحظه لحظه اش را حس کن

لحظه لحظه اش را نفس بکش

و لحظه لحظه اش را عاشقانه زنده بدار

آه براستی

از راه رسیدی ماه خوب خدا؟!

بالاخره از راه رسیدی و من برای بار دیگر توفیق دیدار تو را یافتم

حست می کنم

با تمام وجودم هنوز نرسیده، حس میکنم تو را که جاری شده ایی بر دنیا

که جاری شده ایی در شهر من

و جاری شده ایی بر روح و جان من که قرار است در این ماه صیقل پیدا کند...

تولدی دوباره ...

شده بودم مهربان قصه خودمان ...

تولدی دوباره را می بینی

این روزها با تکرارش مرا برده است به آن روزها

به آن روز که شده بودم مهربان قصه خودمان

ماسک زده بودم و شده بودم مهربان

ماسک زده بودم تا ندانی

تا نفهمی

تا نشناسیم

درست برعکس من که همه چیز را می دانستم

می فهمیدم

و تو را به خوبی می شناختم حتی بهتر از خودت

من پر بودم از حرفهای نگفته

حرف هایی به قدمت یک زندگی

یک عمر ...

نمی دانم اما تو ...

آه ...

تولدی دوباره را می بینی

این روزها با تکرارش مرا برده است به آن روزها

به آن روز که شده بودم مهربان قصه خودمان

ماسک زده بودم و شده بودم مهربان ...

قاصدک ها را دوست دارم به اندازه پرستوها ...

به تو گفته بودم که چقدر دوستشان دارم ...

قاصدکی امروز میهمان من بود

نشسته بودم بر سجاده ام، دست هایم را برایت رو به آبی آسمان بلند کرده بودم و به رسم هر پنج شنبه قرار های خودم برای عزیزان از دست رفته ات دعا می خواندم

از دلتنگی هایم می گفتم و از خودمان

از بودن حالایت

از یادگاری هایی که حالا باهم داریمشان

ازخاطرات باهمی که حالا داریم

از اینکه دلم هر روز بیشتر از روز قبل برایت تنگ می شود

بیشتر از زمانی که نبودی حتی

دلتنگی های حالایم هم حالا فرق دارند با آن روزها

خیلی هم فرق دارند

نشسته بودم بر سجاده ام و خیره شده بودم به پرده توری که آنسوی در رو به حیاط به رقص آمده بود

نگاهم اما ناگهان رو به سوی قاصدکی چرخید که آرام آرام بر سجاده ام آرام گرفت

و من مات مانده بودم از چطور آمدن او

او که نمی دانم چگونه از پرده تور رو به حیاط عبور کرده بود و حالا مقابل من نرم نرمک چرخ می خورد

آری به تو گفته بودم که چقدر دوستشان دارم

درست به اندازه تو که دوستشان داری و به بودنشان و حضورشان ایمان داری  

قاصدک ها را دوست دارم

همان ها که پیام آورند ...

همان ها که حریر لطیف پیام خدا هستند...

آری قاصدکی امروز میهمان من بود

نشسته بودم بر سجاده ام، دست هایم را برایت رو به آبی آسمان بلند کرده بودم و به رسم هر پنج شنبه قرار های خودم برای عزیزان از دست رفته ات دعا می خواندم

از دلتنگی هایم می گفتم و از خودمان

از بودن حالایت

از یادگاری هایی که حالا باهم داریمشان

ازخاطرات باهمی که حالا داریم

از اینکه دلم هر روز بیشتر از روز قبل برایت تنگ می شود

بیشتر از زمانی که نبودی حتی ...

***************************

پی نوشت:

این اتفاق جالب واقعا برام پیش اومد، هم جالب بود هم عجیب.

سر سجاده نشسته بودم و داشتم دعا می کردم که یه دفه یه قاصدک اومد پیش من و من این اتفاق ناب رو تبدیل به دلنوشته کردم هنوزم نمی دونم چه طوری از پشت اون پرده توری اومده بود تو.

من عاشق قاصدک هام...

من دریای تو خواهم بود و تو قلب من ...

 آری ماهی ها تا دریا نباشد نمی بیننش ...

این روزها بیشتر به تو فکر می کنم

دوست دارم هر ثانیه برای تو بنویسم

هر ثانیه از تو به تو و برای تو

دوست دارم هر ثانیه با تو از خودم بگویم

به تلافی تمام ثانیه های نبودنت

حالا لحظه هایم، تمام لحظه هایم رنگ تو را گرفته اند

از تو که می نویسم جانی تازه را در قلم و انگشت هایم احساس می کنم که جاری می شود در تار و پودشان

مثل تار و پود من که همه اش تنیده شده است از تو

دوست داشتنت به من قدرت می دهد

دوستت دارم بی آنکه بدانی حتی

دوستت داشتم به تاوان 12 سال انتظار

و حالا تو آمده ایی

اینجایی

کنار من، با من

حالا چیز مشترکی داریم که مرا یاد تو و تو را یاد من می اندازد

شنیده بودم کسی می گفت دوست داشتنت برای من حکم نهنگی را دارد که ماهیگیر در دریایی می خواهدش

و تو نمی دانی من چقدر عاشق نهنگ ها هستم

مهربانیشان ستودنیست

و آرامششان بی بدیل

و چشم های زیبایشان معانادار ترین نگاه دنیا را دارد

آری به همین خاطر است شاید که من دریا و نهنگ هایش را عاشقانه دوست دارم

اگر تو نهنگ من باشی اما، من هرگز هرگز ماهیگیر تو نخواهم بود

دریایی خواهم بود که در من، که در درون من به زیستن و آزاد بودنت ادامه دهی

من دریای تو خواهم بود

و تو قلب من خواهی شد

آری ماهی ها تا دریا نباشد نمی بیننش

تو اما قلب من باش

قلب دریایت که بی تو قطعا دیگر آبی نخواهد بود

قلب دریایت که بی تو قطعا دیگر دریا نخواهد بود حتی

دیگر ...

دیگر ...

دیگر ...

آه ...

این روزها بیشتر به تو فکر می کنم

دوست دارم هر ثانیه برای تو بنویسم

هر ثانیه از تو به تو و برای تو

دوست دارم هر ثانیه با تو از خودم بگویم

به تلافی تمام ثانیه های نبودنت

حالا لحظه هایم، تمام لحظه هایم رنگ تو را گرفته اند

از تو که می نویسم جانی تازه را در قلم و انگشت هایم احساس می کنم که تنیده می شود در تار و پودشان

مثل تار و پود من که همه اش تنیده شده است از تو ...