صندوقچه کوچکی پر از خاطرات...

صندوقچه کوچک خاک گرفته ام را بازهم باز کردم

صندوقچه کوچکی که پر از خاطرات گذشته من و توست

روزهایی که تو هنوز نبودی و من به انتظارت نشسته بودم

روزهایی که دل بسته بودم به وعده پیش از رفتنت

روزهایی که نمی شناختی ام

روزهایی که دوستت داشتم بی آنکه بدانی

تمامشان حالا جمع شده در آن صنودقچه کوچک قدیمی

خاک گرفته است اما دیدنش و بازکردنش حالا، حال و هوای دیگری دارد

حالا که تو بازگشته ایی  

نمی دانی چه لذتی دارد حالا وقتی دانه دانه آن خاطرات کوچک قدیمی که روزی پر از گرد و غبار غم دوری ات بود را مرور می کنم

کی و چگونه خدا را صدا زدم که معجزه اش را در قلبم نهاد

حالا صندوقچه کوچک خاک گرفته ام را بازهم باز کردم و اینبار تصمیمی تازه گرفته ام

اینبار اما نزدم که بیایی می خواهم همه اش را به تو هدیه دهم

می خواهم اینبار باهم و در کنار هم تمامی آن خاطرات کوچک قدیمی که روزی پر از گرد و غبار غم دوری ات بود را مرور می کنیم

من و تو باهم ...

من زمان را صبر کردم یا زمان من را ...

مشتت را که باز کنی مشت من هم باز می شود ...

باورم نمی شود گذشته باشد

باورم نمی شود

اصلا یادم نمی آید چقدر گذشته

من زمان را صبر کردم یا زمان من را

یا اصلا تو زمان را دور زدی که حالا اینجایی

حالا اینجایی و من هم همین جا هستم

روبروی تو

نمی بینی خوشبختیی را که سال ها پیش در دست هامان مشتش کرده بودیم

حالا تنها کافیست مشت هامان را باز کنیم

او خودش ما را احاطه خواهد کرد

مشتت را که باز کنی

مشت من هم باز می شود

آری باید مشت هامان را باز کنیم و انگشت هامان را در هم قفل کنیم

تا تنهایی بترسد

زمان فرار کند

حالا دیگر ما کنار هم هستیم

حالا دیگر دست هامان مال هم است

حالا دیگر تو مال من هستی و من مال تو

مشتت را که باز کنی مشت من هم باز می شود ...