صندوقچه کوچکی پر از خاطرات...
صندوقچه کوچک خاک گرفته ام را بازهم باز کردم
صندوقچه کوچکی که پر از خاطرات گذشته من و توست
روزهایی که تو هنوز نبودی و من به انتظارت نشسته بودم
روزهایی که دل بسته بودم به وعده پیش از رفتنت
روزهایی که نمی شناختی ام
روزهایی که دوستت داشتم بی آنکه بدانی
تمامشان حالا جمع شده در آن صنودقچه کوچک قدیمی
خاک گرفته است اما دیدنش و بازکردنش حالا، حال و هوای دیگری دارد
حالا که تو بازگشته ایی
نمی دانی چه لذتی دارد حالا وقتی دانه دانه آن خاطرات کوچک قدیمی که روزی پر از گرد و غبار غم دوری ات بود را مرور می کنم
کی و چگونه خدا را صدا زدم که معجزه اش را در قلبم نهاد
حالا صندوقچه کوچک خاک گرفته ام را بازهم باز کردم و اینبار تصمیمی تازه گرفته ام
اینبار اما نزدم که بیایی می خواهم همه اش را به تو هدیه دهم
می خواهم اینبار باهم و در کنار هم تمامی آن خاطرات کوچک قدیمی که روزی پر از گرد و غبار غم دوری ات بود را مرور می کنیم
من و تو باهم ...

این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.