حق با تو بود ...

نامه ات همین چند روز پیش به دستم رسید

خواندمش

نه یک بار

هزاران هزار بار خواندمش

و هر بار بیشتر از بار قبل با سطر سطر دست نوشته ات پاسخ های پرسش هایم را گرفته ام

چه خوب تمام سؤالات ذهنم را پاسخ داده ای

تک به تک و دقیق دقیق

بی آنکه حتی برای یکبار آن ها را با تو درمیان گذاشته باشم به هرکدامشان اشاره کرده ایی

مثل آن وقت ها که از نگاهم حرف دلم را می خواندی

حق با تو بود

روح من و روح تو قبل از آنکه جسمی داشته باشیم به هم تعلق داشته است

این را این روزها حالا خوب خوب می دانم عزیز همیشه و هنوز من

می دانم ...

چتر خیس باران خورده ات، گوشه اتاق جا خوش کرده ...

                                   چتر ها را باید بست. خیس باید شد....

نشسته ام پشت پنجره و خیره شده ام به جویبارهای کوچک روان از قطرات درشت باران.

دیگر نگاهم به جاده های دور پشت پنجره نیست.

حالا پس از سال ها تازه می توانم ساعت ها به تماشای باران بنشینم.

حالا دیگر باران، غم نبودنت را برایم تداعی نمی کند.

باران های این روزها بوی تو را با خود دارند.

باز خیره می شوم به چتر خیس باران خورده ات که گوشه اتاق جا خوش کرده.

راستی می دانستی با بازگشتت باران را به خانه من هدیه آورده ایی ؟؟؟؟

کنار خیزران ها که رسیدیم نوشته بودند محل شهادت ...

دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت ما را بر خود دارد ...

نگاهم می کنی

مثل همیشه از پشت همان شیشه های عینکت

بازهم دوربین به دست ایستاده ایی مقابلم

صدایت تداعی می شود در ذهنم

با همان آرامش

با همان متانت

نگاهت که می کنم انگار چشمانم دوخته می شوند به چشمهایت که دیگر روی دیدن هیچ کجا جز سرزمین دیدگان تو را ندارند

عکاسی را شاید به خاطر توست که دوست می دارم

نوشتن را هم شاید

میهمانی امسال کار تو بود

خود تو

مطمئنم

به فکه که رسیدیم پاهایم سست شده بودند انگار

شهدای فکه یک طرف

تو یک طرف

تمام مسیر به تو فکر می کردم

به قدمهایت که روزی بر این شنهای روان بوسه زده بودند

کنار خیزران ها که رسیدیم نوشته بودند محل شهادت

نام تو را که دیدم دیگر نتوانستم ادامه دهم

نشستم بر شن های روان

صدای دیگران را می شنیدم که می خواندند مرا برای ادامه مسیری که به قتلگاه شهدای فکه می رسید

سخت بود دوری از تو

حالا کنارت بودم

کنار تو

بعد از این همه سال

با کمک دوستانم از جای بلند شدم و راه افتادیم

بغض امانم را بریده بود و قتی دیدم با قتلگاه شهدای فکه تنها چند قدم بیشتر فاصله نداشتی

می گفتند چهارمین نفر توی صف بودی که مین منفجر شده بود

تمام راه را دوباره برگشتم

کاش بودی

کاش بودی و می توانستی کار نیمه تمامت را تمام کنی

کاش بودی تا شهدای مظلوم فکه بازهم گمنام نمانند  

تنها تو می توانستی

تو که رفتی ...

مرتضی جان جایت خیلی خیلی خالیست ...

تو ترانه می گفتی و من داستان ...

تو ترانه می گفتی و من داستان

از تو چند برگ ترانه به جا ماند و از من چند برگ داستان ...

گمشده ترانه های تو من بودم و گمشده داستان های من تو ...

در هردوشان اما یک چیز مشترک بود

آری

در سطر سطر هر دوشان انتظار موج می زد

همیشه

انتظار تو برای من و انتظار من برای تو

راستی هیچ فکر کردی اگر این (تو) ها نبود شاید هیچ داستان یا شعری متولد نمی شد؟!

دوری انتظار را با خود می آورد و انتظار یک (تو) را خلق می کند

می دانی اما مهمتر از آن چیست؟

نگاهی که به موضوع داری

آری

لطافت باید از نگاهت، روحت، قلبت، قلمت و دستانت سرشار باشد

نگاهت که لطیف باشد، قلم بر کاغذ خواهد رقصید و (تو) را تراش خواهد داد.

باید صیقل دیده باشد روحت تا بتوانی لحظه های تلخ جدایی را با لطافت بر روی کاغذ بنگاری تا همگان دلشان برای این (تو) های دور از هم بلرزد

و حالا این سطرهای پر از (تو) آماده می شود برای تقدیم به (تو) شدن

به همین خاطر است شاید که شاعری بزرگ می سراید:

 

شاعر که می شوی

خیال تو یعنی حکومت دوست

باور کنید ...

بهار را باور کن پرستو آمدنیست ...

                                    

سفره هفت سین را چیده ایم، من و تو، باهم

سفره ای از ترمه پر از سین

همه چیز هست به جز ماهی

ماهی نباید هم باشد، ماهی را داریم، اینجا داخل دریا

می بینی چه طور بالا و پایین می پرند؟

یادت هست چقدر انتظار چنین روزی را کشیده بودیم؟

انتظار تحویل سال جدید کنار ساحل دریا و سفره هفت سینی را که هرکداممان جدا نچیده باشیمش

قرآن را که به دستت می دهم چشم می دوزی به چشم هایم و با همان لبخند همیشگی ات نگاهم می کنی

می دانم

آری می دانم داری به سالهای دوری فکر میکنی و اینکه چقدر آن سال ها حالا دورند و گذرا

و اینکه تلخی هایش، تمام تلخی هایش به تمام شیرینی حالایش می ارزید

اینکه حالا تمام آرزوهای دورمان دیگر رویایی بیش نیستند یا شاید بهتر باشد بگوییم نبودند هیچ وقت

اینکه ...

آری

آری می دانم تمام این ها را می دانم

قران را که باز می کنی چشم هایم را می بندم و به صدایت که با امواج دریا در هم می آمیزد گوش می سپارم

 

بازهم سال دیگری از راه رسید

سالی با تمام ناپیدایی های پیش رویش

سالی با تمام تلخی ها و شیرینی های نیامده اش

 

من اما حالا با تمام این همه نادانسته پیش روی خود امنیتی شگرف را در خود حس می کنم وقتی که دوستت دارم اولین عبارتی است که بعد از این لحظه عجیب و شگفت در گوشم زمزمه می کنی

آری این گل سرخ من است !

 

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

 

که بری خانه دشمن !

 

که فشانی بر دوست !

 

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

دوستت دارم را با من بسیار بگو

دوستم داری را از من بسیار بپرس

 

دوستت دارم بهترین گل سرخیست که می توانیم به عنوان اولین هدیه بعد از سال تحویل به دوستانمان اعطا کنیم

 

سال نو مبارک

دوستتون دارم

این گل سرخ من است ...