چتر ها را باید بست. خیس باید شد....

نشسته ام پشت پنجره و خیره شده ام به جویبارهای کوچک روان از قطرات درشت باران.

دیگر نگاهم به جاده های دور پشت پنجره نیست.

حالا پس از سال ها تازه می توانم ساعت ها به تماشای باران بنشینم.

حالا دیگر باران، غم نبودنت را برایم تداعی نمی کند.

باران های این روزها بوی تو را با خود دارند.

باز خیره می شوم به چتر خیس باران خورده ات که گوشه اتاق جا خوش کرده.

راستی می دانستی با بازگشتت باران را به خانه من هدیه آورده ایی ؟؟؟؟