من هنوز محو زمزمه های جامانده ات در میدان مین فکه ام ...
با آمدن بهار دلم مدام بهانه می گیرد، نه بهانه بهار و شادی هایش را و نه بهانه باران های نابش را که می شوید تمام تیرگی روحت را
دلم مدام بهانه می گیرد
می خواهد او هم راهی نور شود مثل راهیان نور
می دانم
می دانم
آری می دانم دلم هوای عطر خاک دوکوهه، شلمچه، فکه، اروند کنار و هوای غریب طلائیه را کرده است
این روز ها دلم مدام بهانه سرزمینی را می گیرد که گوشه گوشه اش عطر آوینی، خرازی، همت و هزاران هزار شهید گمنام را با خود همراه داشته و دارد.
و من مطئنم همه اش به خاطر آنست که سال ها پیش دلم را آنجا جا گذاشته بودم
آری مدت هاست دلم را به زلالی سرخ اروند کنار سپرده ام.
همان روز که خودم را هم کنار قبر خالی تو جا گذاشته ام ...
مرتضی عزیزم بازهم یک سال دیگر آمد
باز هم بهاری دیگر
و بازهم سالگردی دیگر
و من هنوز محو زمزمه های جامانده ات در میدان مین فکه ام
هرچه کردم دلم تاب نیاورد بازهم از تو نگویم
تویی که شهید قلم و اندیشه هستی
و من تمام دلم را خانه تو و یاران تو کرده ام
کاش می دانستی این روزها چقدر دلم بی تاب جای خالی توست ...
این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.