برای تو که عاشقانه سوختی ...
تقدیم به تو که عاشقانه سوختی
سال ها پیش وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم مدرسمون یه معلم جدید آورد
وقتی سر کلاس اومد گفت اسمش گلستانیه و قراره معلم پرورشی ما باشه
خیلی مهربون بود
به ما یه عالمه سرود یاد داد
آواز خوندن یاد داد
از همه مهمتر برامون کتاب می خوند
کتاب داستان
به ما می گفت یادتون باشه هر وقت خواستین کتابی رو برای کسی بخونین اونو با همون حسی که تو کلماتش هست بخونین
می گفت صدای شما باعث می شه کتاب جون بگیره
ساعت ها به خوندنش گوش می دادم
سر کلاسش احساس آزادی می کردم
توی خونه تمرین می کردم تا دفعه بعد من کتاب رو بخونم
عاشق موسیقی شدم
همینطور داستان و کتاب
ما یه گروه سرود تشکیل دادیم
بدجوری به کلاسش عادت کرده بودم
کم کم بهترین شاگردش شدم
اما یه روز وقتی همه ما منتظرش بودیم با چشمای خیس اومد توی کلاس
همه بلند شدیم
با دست اشاره کرد که بشینیم
حالا می فهمم که تمام مدت داشته بغضشو نگه می داشته
به ما گفت بچه ها خیلی دوستون دارم اما دیگه نمی تونم بیام
من مات مونده بودم
فقط نگاهش می کردم
فکر اینکه دیگه نبینمش دیوونم می کرد
بی اختیار گفتم چرا خانوم؟
لبخند تلخی زد و گفت: عزیزم من سرطان حنجره گرفتم می خوام برم استراحت کنم دعا کنید خوب بشم تا بتونم دوباره ببینمتون
اینو گفت و با گریه از کلاس خارج شد
همه به هم نگاه کردیم
سکوت عجیبی توی کلاس بود
بی اختیار از سرجام بلند شدم و تمام پله ها رو دنبالش دویدم تا دفتر
ناظممون گفت همین الان رفت
دنبالش رفتم تا حیاط مدرسه
از در مدرسه که رفتم بیرون
دیدمش که داره توی کوچه می دوه
چادرش توی باد می رقصید
هر چی صداش کردم بر نگشت
من گریه کردم
خیلی
اون روز نمی دونستم سرطان چیه اما وقتی فهمیدم فقط دلتنگی برام موند
حتی نمی دونم زندست یا نه؟!
فقط می دونم که حالا هرچی دارم از اونه
عاشق کتاب خوندنم
درست خوندن کلمات رو از اون یاد گرفتم
موسیقی رو با اون شناختم
تصویر اون روز هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه کاش برای یه بارم که شده بر می گشت و نگاهم می کرد
خیلی دلم می خواست یه بار دیگه می تونستم بهش بگم خانم گلستانی خیلی خیلی دوست دارم
امیداورم زنده باشی
روزت مبارک معلم خوبم
این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.