دستانم امروز طاقت دوری دستانت را نداشتند ...

سرمای عجیبی باز امشب وجودم را فراگرفته است
مثل همان وقت ها که دست های سرما زده ام گرمای دست های تو را بهانه می گرفتند
به همین خاطر است شاید که بازهم خیره شده ام به یادگار تو
آری همان حلقه را می گویم با هفت نگین رویش که گردهم جمع شده اند
همان که اگر نباشد حتی برای لحظه ایی، گویی تو را برای همیشه از من گرفته اند
همان که تمام این سال ها تنها نقطه اتصال من به تو بود
باشد
باشد قبول
قبول که بازهم بهانه است
بهانه سفر جدید تو
گفته ایی اینبار که بازمیگردی، خیلی زود
زودتر از آنکه فکرش را می کنم
من اما نمی دانم چرا از همین حالا بی قرارم
نام سفر که می آید سرمای عجیبی وجودم را فرا می گیرد
مثل همان وقت ها که دست های سرما زده ام گرمای دست های تو را بهانه می گرفتند
به همین خاطر است شاید، دستانم امروز طاقت دوری دستانت را نداشتند ...



این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.