گفته بودی ماه می شود خود تو، می شود خود من...

حس خوبیست

آری حس خوبیست

حالا دیگر مثل دو رهگذر بی آنکه هم را بشناسیم از کنار هم عبور نخواهیم کرد

نه بهتر است بگویم تو بی انکه مرا بشناسی دیگر مثل یک رهگذر ساده از کنار من عبور نخوای کرد

یادت هست قول داده بودی بیایی و مرا پیدا کنی ؟

عهدت را شکستی یا من تو را زود تر از تو یافتم؟

من تو را یافتم و تو انگار یادت آمد روزی در دنیایی دیگر با هم عهد بسته بودیم بمانیم کنار هم تا آخر عمر، تا آخر دنیا، تا خود بهشت

یادت هست

یادت هست روزی را که دستت از دستانم رها شد و تو رفتی

گفته بودی می روی تا بیاموزی آداب زندگی کردن روی زمین را

بیاموزی تا وقتی من آمدم همه چیز را خودت یادم بدهی مثل آن وقت ها که پاسخ همه پرسش های من پیش تو بود

گفته بودی تمام سختی هایش با تو

اصلا برای همین زود تر از من عازم شده بودی

نمی دانستی اما

نه اینجایش را نخوانده بودی که شاید بعد آمدنت سختی دیگری در راه باشد 

سختی که بیش از تمام سختی های این دنیا تاب هر دومان را می گیرد

دوری را می گویم

دوری و جدایی را پیش بینی نکرده بودیم

نه من و نه تو هیچ کداممان نمی دانستیم

بعد از تو من همیشه چشم می دوختم به آسمان

به آسمان و ماهی که قرار گذاشته بودیم همیشه به وقت نیم شدن و کامل شدنش به آن خیره شویم

قرار گذاشته بودیم حرف هامان را به او بگویم

حرف های من به تو و حرف های تو به من را

گفته بودی او نامه رسان خوبیست

گفته بودی عادت دارد به حرف های دلتنگی آدم ها گوش بدهد

گفته بودی اصلا خلقتش به همین خاطر بوده

گفته بودی سال های درازیست به حرف های آدم ها گوش می کند  

گفته بودی صندوقچه حرف هایش هیچ گاه لبریز نمی شود

من اما نمی دانم قلبش هم آیا همین طور است

مگر می شود این همه اشک و دلتنگی را ببینی و هیچ تأثیری روی تو نداشته باشد

گفته بودی چون بالاست هردومان را می بیند

یادت هست؟

و من تمام قرارهامان را یادم بود

همیشه به وقت نیم شدن و کامل شدن ماه حرف هایم را به او می گفتم

آخر گفته بودی وقتی زمان قرارمان فرا برسد ماه می شود خود تو، می شود خود من  

گفته بودی این تو هستی که به من گوش می دهی درست مثل آن وقت ها که سر بر شانه ات می گذاشتم و با تو حرف می زدم

من هم همین را به تو گفته بودم یادت هست ؟

روزها گذشت، من به زمین آمدم

نمی خواهم از سختی روزهای بدون تو بکویم

اما بدان وقتی آمدم همه امیدم پیدا کردن تو بود

چیزی انگار در درون من کم بود

می دانم نه تو و نه من هیچ کداممان نمی دانسیتم وقتی می آیی روی زمین تازه باید بگردی

تازه اول راهست

چون نه من تو را می شناختم و نه تو من را

من آمدم با چند نشانی از تو

نشانی هایم اما برای یافتنت کافی نبود

تو غریبه بودی برای همه جز من

مثل من که برای همه غریبه بودم جز تو

حس خوبیست

آری حس خوبیست

حالا دیگر مثل دو رهگذر بی آنکه هم را بشناسیم از کنار هم عبور نخواهیم کرد

نه بهتر است بگویم تو بی انکه مرا بشناسی دیگر مثل یک رهگذر ساده از کنار من عبور نخوای کرد

یادت هست قول داده بودی بیایی و مرا پیدا کنی ؟

عهدت را شکستی یا من تو را زود تر از تو یافتم؟

من تو را یافتم و تو انگار یادت آمد روزی در دنیایی دیگر با هم عهد بسته بودیم بمانیم کنار هم تا آخر عمر، تا آخر دنیا، تا خود بهشت

یادت هست ؟ ...