تو ... من ... قلم و این همه واژه ...

به تو که فکر می کنم واژه ها سرازیر می شوند توی مغزم
آنقدر این طرف و آن طرف می روند که نمی گذارند مرتبشان کنم
از (دوستت دارمی) که خودش را جلوی صف گذاشته بگیر تا (دلم تنگ شده ایی) که مدام با بی قراری هایش صف را به هم می زند
واژه (تو) را هم که اصلا نپرس
می خواهد همه جا خودش را کنار واژه های دیگر جا کند حتی کنار واژه (من) که خود من است
واژه (عشق) اما مغرور است و خجالتی بیشتر دلش می خواهد آن دورها ته صف بایستد تا مثلا خودش را پنهان کرده باشد
نمی دانی وقتی می فهمد متوجه او شده ام چقدر سرخ می شود از شرم، مدام خودش را لا به لای واژه های دیگر گم می کند تا نبینمش
بیچاره (قلمم) واژه ها مدام هلش می دهند، دوست دارند زود تر به دنیا بیایند تا تو شکل بگیری
دلم می سوزد برایش گاهی
قلمم را می گویم صبور است و آرام
گاهی حتی من هم وجودش فراموش می کنم
همان وقت ها که غرق تو می شوم برای گفتن از تو
همان وقت ها که غرق می شوم بین واژه ها
او فقط می نویسد و من یکباره با دلنوشته ایی از تو برای تو مواجه می شوم که روی برگه ها متولد شده است
انگار می داند فقط و فقط اوست که می تواند با همراهی اش آرامم کند
اگر او نبود تو همانجا همیشه توی ذهن من بین آن همه واژه می ماندی
و نمی دانم چه می شد اگر از تو برای تو نمی نوشتم تا آمدنت
تا امروز که هستی
سوگند خورده بودم از روزی که رفته بودی تا آمدنت بنویسم
حالا هم که هستی باز دارم از تو برای تو می نویسم
من و قلمم که هیچ نمی گوید و فقط و فقط واژه ها را همانطور که من می خواهم کنار هم می چیند تا از تو بگویم هم این روز ها از تو برای تو دلنوشته می نویسیم
و من
به تو که فکر می کنم واژه ها سرازیر می شوند توی مغزم
آنقدر این طرف و آن طرف می روند که نمی گذارند مرتبشان کنم
از (دوستت دارمی) که خودش را جلوی صف گذاشته بگیر تا (دلم تنگ شده ایی) که مدام با بی قراری هایش صف را به هم می زند...
این وبلاگ تقدیم می شود به استاد عزیزم سرکار خانم راضیه تجار و تمامی بچه های سه شنبه که سالهاست با شرکت در کلاس ایشان از راهنمائی ها و تجربیات ارزشمندشان بهره می برند.